تبليغاتX
لطفا سکوت !
لطفا سکوت !
گوش کنید ! یک صدایی می آید! هیس! لطفا سکوت! 
قالب وبلاگ
لینک های مفید

سلام .

اول از همه ببخشید که دیر اومدم . چون یک کم سرم شلوغ بود .

بعدش یه خبر : من و دوتا از دوستام گروهی رو تاسیس کردیم به اسم " گروه هنری ایهام " که البتع فعلا در زمینه گرافیک و تبلیغات فعالیت می کنیم . اما قصد داریم در بلند مدت در رشته های دیگری هم فعالیت بکنیم . خلاصه که کار تبلیغاتی داشتین ما در خدمتیم . مایه کاری حساب می کنیم .

دیر آپ کردنم هم به دلیل مشغله اولیه این گروه بوده .

راستی من موزیک زمینه وبمو عوض کردم . کاری که گذاشتم اسمش هست : "قایقرانان رود ولگا" که یه کار قدیمیه و من با سه تار نواختمش . ازتون می خوام که این لطف رو در حق من بکنین و اینکار که خیلی هم کوتاه هست رو گوش کنین و نظرتون رو به من بگین . اگر آهنگ خودش لود نشد می تونین از آدرس زیر برای دانلود و شنیدن استفاده کنین :

http://www.yasiupload.com/uploads/1390/01/www.yasiupload.com-13074283271.mp3

پیش پیش اگه کیفیتش پایینه ، معذرت . با ام پی تیری ضبط شده . منتظر نظراتون هستم . مرسی .

 

یا حق .

[ چهارشنبه 18 خرداد1390 ] [ 23:42 ] [ مصطفی دارابی ]
سلام .

اينجا ميخوام عكسی كه یکی از خبرگزاري ها ازم گرفته و منتشر كرده بذارم . اگر خواستين منو ببينين (چون من فردا و شنبه هم هستم) شماره من تو پروفايلم هست . همين .

يا حق .

[ پنجشنبه 22 اردیبهشت1390 ] [ 22:39 ] [ مصطفی دارابی ]
سلام .

ببخشید که دیر به دیر میام . یک کم سرم شلوغه .

من الان توی نمایشگاه کتاب مشغولم . به عنوان آقای کتاب . یه تن پوش بزرگ دارم که می پوشم و به اجرای برنامه برای بچه ها می پردازم . الان من عمده فعالیتم تو زمینه تئاتره . توی مدارس هم اجرا داشتم و برام چند بار پیش اومده که بچه ها تو خیابون منو ببینن و بشناسن یا اینکه به والدینشون نشونم بدن و بگن که این آقاهه همونه که اومده بود مدرسه ی ما .

اما یه اتفاق باعث شد من این مطلبو بنویسم که البته خیلی دردناک و غیر قابل هضم  بود برای من :

سه روز پیش من وسایل کارو بردم نمایشگاه و در برگشت با راننده ی وانت که البته خیلی آدم عشقی بود همراه شدم . همین طور می اومدیم و از همه چیز حرف می زدیم تا این که به یک چراغ قرمز (پشت فرهنگسرای خاوران ) رسیدیم . یه خانم مسن که به سختی راه می رفت و چادرش رو دور خودش بسته بود اومد و از من خواست که ازش ویفر بخرم اما من پول نداشتم یعنی فقط در حد کرایم داشتم و خب به ایشون گفتم که ممنون مادر پول ندارم . او رفت و بعد از اون یه دختر بچه اومد : "گل رز دارم ، گل رز دارم ." او هم از من خواست که ازش گل بخرم  اما جواب من هومن بود : ببخشید پول ندارم .

دخترک وایساده بود و به من زل زده بود و من هم داشتم با راننده صحبت می کردم تا اینکه دخترک سوالی رو از من پرسید که واژگونم کرد : " آقا ببخشید شما همونی نیستشد که داخل مدرسه نمایش اجرا می کنی ؟" بهش گفتم : آره عزیزم . او جوابشو گرفت و رفت .

الان من موندم و عذاب وجدان . من موندم و انسانیت لگد خورده . اصلا باورم نمیشد که یکی از بچه هایی که من توی مدرسه براش اجرا رفتم باید شبا بیاد سر چهارراه  و با گل فروختن زندگی بگذرونه .

 

بعدالتحریر :

در زندگي زخم هايي هست كه مثل خوره روح را آهسته در انزوا مي خورد و مي تراشد . . .

یا حق .

[ یکشنبه 18 اردیبهشت1390 ] [ 21:37 ] [ مصطفی دارابی ]
سلام .

چند روز پیش برای یه کاری رفته بودم بازار حضرتی تو بازار تهران . بازار حضرتی بیشتر غرفه هاش اسباب بازی فروشیه البته عمده فروشن . آقای فروشنده به من گفت که هنوز جنساش نریده و من مجبور بودم که نیم ساعتی منتظر باشم ، البته من رفته بودم چیز دیگری غیر از اسباب بازی تحویل بگیرم .

من تصمیم گرفتم که تو بازار یه گشتی بزنم . اصلا باورم نمی شد خیلی از اسباب بازی هایی که باهاشون خاطره داشتم و فکر می کردم دیگه تولید نمی شن اون جا بود .

لحظه ای بعد این صدا تو گوشم پیچید : " دمپایی پاره بیار اسباب بازی ببر ، دمپایی پاره بیار اسباب بازی ببر . . . " . وقتی من بچه بودم ( البته الانم بچه ام ) تو محله مون دوره گردایی میومدن که کارشون همین بود . یعنی در قبال دریافت دمپایی پاره یا چیزای دیگه ی پلاستیکی به ما اسباب بازی میدادن . البته ناگفته نمونه هر که دمپایی اش بیش اسباب بازیش بیشتر . اصلا وقتی صدای دوره گردا رو میشنیدیم انگار اون چیزی که همه عمر میخواستیمش رو میخواستن بهمون بدن .

سرتونو درد نیارم واقعا لحظات شیرینی برام بود . همین طور که تو بازار قدم میزدم یهو چشمم خورد به یکی از چیزایی که همیشه دوست داشتم داشته باشم . تیله های بزرگ ! و سریع خریدمشون . یه کیسه پنج تایی . همون جا هم قصد کردم که سه تا از اونا رو هدیه بدم (که الان دوتاشونو دادم ، یکیش مونده) و دوتا شم برای خودم نگه دارم .

بعد یهویی یاد یویوم افتادم - آخه من یه یویوی سبز خیلی ساده داشتم که به قیمت ۸۰ تومان و با جمع کردن پول تو جیبی هام از یکی از مغازه های تو راه مدرسه خریده بودم . اون موقع ۹ سالم بود - پاپی شدم که بگردم و یکی مثل همون یویو رو پیدا کردم اما نبود ولی من یکی دیگه خریدم (البته از این چراغداراست) تا با دیدنش یاد اون یویوی قدیمیم بیفتم . 

الان من هم یویو دارم و هم تیله . یعنی دو تا از چیزایی که یکیش قبلا برام آرزو بود و یکی دیگه خاطره الان دارم .

 

  

بعدالتحریر :

گذشت زمان کیمیاگره !

یا حق .

[ یکشنبه 21 فروردین1390 ] [ 13:42 ] [ مصطفی دارابی ]
سلام .

باز هم داره عید میشه و سال نو .

نمی دونم آمادگی شو دارم یا نه . پارسال که اصلا آماده نبودم . شاید باورتون نشه اما سال ۸۹ برای من از اواسط تیر ماه شروع شد . تا اون موقع اصلا هیچ تغییری تو من اتفاق نیفتاده بود و احساس تازگی نمی کردم . من حتی تو سررسیدم هم که می نوشتم موقع نوشتن تاریخ همش سال رو ۸۸ می نوشتم . تا اواسط تیرماه که کم کم به باور سال نو رسیدم .

من کلا اعتقادم اینه که آدم باید خودش نو بشه تا سال رو نو و تازه حس کنه . امسالو ببینید حتی طبیعت هم باورش نشده که داره بهار میاد . اینو میشه از هوای سرد و برف های ناگهانی دم بهار فهمید . وقتی مردمو در حال خریدای نوروزی می بینم به خودم می گم : " اینا رو ببین چه جدی گرفتن ! " اما انگشت شمارند آدمایی که سال بعدشون با پارسال فرق می کنه . یعنی خیلیا اصلا نو نمیشن .

شما چی ؟ چند بار تا حالا واقعا نو شدین ؟

عیدتون پیش پیش مبارک .

یا حق .

 

[ جمعه 27 اسفند1389 ] [ 0:53 ] [ مصطفی دارابی ]
سلام .

رفقا اصلا حالم خوب نیست . نمی دونم چی بگم . . .

---------------------------------------------------------------------

این نوشته های بالا شروع پست " چه بگویم " تو همین پایینه . همین جا می خوام بگم این پست رو از من نشنیده بگیرید . ببخشید نوشتمش . درسته حق با همتونه مگه شما ذهنتون رو از سر راه آوردین . اما بی اطلاع نوشته بودمش . ببخشید . اگر کسی از نوشته ی من ذهنیتی پیدا کرد همین الان ازش می خوام منو حلال کنه . ببخشه . اگر تاوانی هم باید بدم ، حاضرم . فقط بگه .

الان من یه چیزایی برام روشن شد . البته مطمئن باشید این حرفامو پس نمی گیرم . الان خودم رفتم دنبالش ببینم چیه . اون موقع که اون پست رو نوشتم شاید فقط ۲۰ ٪ نوشته ها مال خودم بوده باشه . بقیش شنیده هام بوده .

خلاصه این که دوستای من ، کسایی که این پست خوندید چه آشنا چه غریبه بر من ببخشید تا من یک کم ذهنم از بابت این مسئولیت راحت بشه . مرسی .

یا حق .

[ دوشنبه 16 اسفند1389 ] [ 10:43 ] [ مصطفی دارابی ]
سلام .

نامه اي در جيبم... و گلي در مشتم...

غصه اي دارم با ني لبكي...

سر كوهي گر نيست...

ته چاهي بدهيد...

تا براي دل خود بنوازم...

عشق جايش تنگ است!

(حسين منزوي)

--------------------------------------------------

شاید شماهایی که به من سر می زنید فکر کنید که من آدم غمگینی ام اما این طور نیست . شاید یک کم واقعیت . . .

چیزه من گفته بودم اون اولا که من طالب هنری ها و کلا کسایی ام که یه بویی از حس بردن . حالا بالاخره آدم تو پست هاش ، یعنی موقعی که می نویسه با حال اون لحظه اش می نویسه دیگه . این میشه که وبلاگ آدم وسطای راه اونی نیست که اول تو ذهنش بوده . اونم برا آدمی مثل من که خیلی فکری ام . بگذریم ،  ببخشید اگر وبلاگ من حس خوبی به شما نمی ده . ولی من از اصل حالم می نویسم . همین . یا حق


 

[ یکشنبه 15 اسفند1389 ] [ 22:51 ] [ مصطفی دارابی ]
سلام

(این مطلب رو تو همشهری داستان خوندم ، به اسم تنهایی)

مش حسن یه گاو داشت ، اما کسی باور نمی کرد . . .

 

[ شنبه 14 اسفند1389 ] [ 16:27 ] [ مصطفی دارابی ]
سلام .


خدايا کفر نمي‌گويم،
پريشانم،
چه مي‌خواهي‌ تو از جانم؟!
مرا بي ‌آنکه خود خواهم اسير زندگي ‌کردي.
خداوندا!
اگر روزي ‌ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي
غرورت را براي ‌تکه ناني
‌به زير پاي‌ نامردان بياندازي‌
و شب آهسته و خسته
تهي‌ دست و زبان بسته
به سوي ‌خانه باز آيي
زمين و آسمان را کفر مي‌گويي
نمي‌گويي؟!

خداوندا!
اگر در روز گرما خيز تابستان
تنت بر سايه‌ي ‌ديوار بگشايي
لبت بر کاسه‌ي‌ مسّي‌ قير اندود بگذاري
و قدري آن طرف‌تر
عمارت‌هاي ‌مرمرين بيني‌
و اعصابت براي‌ سکه‌اي‌ اين‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمين و آسمان را کفر مي‌گويي
نمي‌گويي؟!

خداوندا!
اگر روزي‌ بشر گردي‌
ز حال بندگانت با خبر گردي‌
پشيمان مي‌شوي‌ از قصه خلقت از اين بودن، از اين بدعت.
خداوندا تو مسئولي.
خداوندا تو مي‌داني‌ که انسان بودن و ماندن
در اين دنيا چه دشوار است،

چه رنجي ‌مي‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

[ چهارشنبه 4 اسفند1389 ] [ 23:39 ] [ مصطفی دارابی ]
سلام .
رفقا اصلا حالم خوب نيست . نمي دونم چي بگم . فقط دعا مي كنم كه اين وضعيت درست بشه .
اخباري كه حول و حوش تئاتر هدا گابلر منتشر شده شنيدين ؟
واقعا مملكت عجيبي داريم . يه آدم غرض ورز (...) مياد مطالبي منتشر ميكنه و اين ميشه ملاك قضاوت مسئولين و ميان و يك تئاتر رو جمع مي كنن.
قضيه از اين قراره كه خبرگزاري فارس (...) خبري از نمايش هدا گابلر با يه سري عكس كه از بازبيني اين كار دزدكي گرفته شده و كاملا مغرضانه بازيگران را در حالت هايي شكار كرده كه هر كس مي بينه فكر ميكنه كه بله !(فكرش رو بكنين وقتي به يكي از بچه هاي دانشگاه گفتم گفت همون كه دارن از هم لب ميگيرن!)
بعد هم نوشتن :«نمايش هداگابلر به كارگرداني وحيد رهباني به محلي براي ترويج اباحه گري ، ابتذال ، عادي سازي چند شوهري (!) اختلاط زن و مرد و استفاده از نمادهاي يك فرقه انحرافي موسوم به " بردگي جنسي و فراماسونري " و ديگر اقدامات ضد ارزشي تبديل شده است .
هداگابلر كه مبتني بر نگره توهم افكن و سياه آلود نويسنده نروژي يعني " هنريك ايبسن " است يك درام تراژيك-تخيلي با مختصات تفكر غربي است . واضح است كه نويسنده تحت تاثير متون فلسفي "نيست انگاري" قرار داشته ، فلسفه اي كه بنيانگذارش فردريش نيچه بوده است (!)نگاه ايبسن به زندگي توهم آلود و سياه است و شخصيت نمايشي او آدمي شكست خورده و ناموفق را به تصوير مي كشد .»
اين كار اين خبرگزاري باعث شده نماينده هايِ (...) خواستار محاكمه و اين چيزا بشن ديگه .
جالب اينجاست كه خبرگزاري فارس پيش از اين منشر كرده بود كه ايبسن منتقد بزرگ فساد در جوامع غربي و نويسنده اي مردم گراو اخلاق گراست !
جالب تر اينه كه مدير كل مركز هنرهاي نمايشي كه مجوز ها رو ميدن گفته تئاتر رو زير سوال نبريد و اين تئاتر مشكلي نداشته و وزير ارشاد هم تاييد كرده.
خلاصه اين كه از اين خرتوخرتر نميشد .(البته از اين مملكت هر چي بگي برمياد )

خيلي ناراحتم از اين برخورد . چون دوتا از دوستاي من تو اون تئاتر بازي مي كردند و الحق از بزرگاي تئاترن. يكي ديگه از دوستانم (از بهتريناش) هم كه در سالن همجوار اجرا دارن شاهد اين ماجراها بوده و گروه كلا اعصاب و روانشون به فنا رفته و يكي از بدترين اجراهاشون رو داشتن . اين وسط چيزي كه ارزش نداره انسانيت و روح و روان هنرمنداي اين مملكته (البته كلا اصلا هيچ كس مهم نيست اين وسط)


الملك يبقي مع الكفر و لا يبقي مع الظلم



بعدالتحرير :
سينه مالامال درد است اي دريغا مرهمي
...
[ شنبه 25 دی1389 ] [ 21:21 ] [ مصطفی دارابی ]
.: Weblog Themes By Mihan Skin :.

درباره وبلاگ

سلام .
بخوانید ، سکوت کنید و بنویسید درست مثل من !

Hi .
Read , Quite , & Write , Just Like Me !
امکانات وب

فروش بک لینکطراحی سایتعکس